تبليغاتX
بیا دوباره عاشق بشیم
یه غریبه

اگر هوس گریه دارم برای تو نیست .

و حالا امشب من پشت شمشادهای این کوچه قمار کرده ام ،

اینجا ، درست همین جا ، خواسته ام همه چیزم را ببازم .

امشب ، درست همین امشب، نگاه فرشته ها را دزدیده ام .

اینجا ، درست همین جا من حرمت نگه داشته ام .

اشک های خون بهای بی حرمتی شماست .

من اینجا تنهایی را به خود کشیده ام .

من ، امشب غرورم را به جست و جوی غروری دیگر فرستاده ام تا بشکند .

تا بشکنم این طلسم چندین و چند ساله را .

من این جا زمین را لای انگشتانم گم کرده ام .

صدایم را می شنوی؟

من نگاه فرشتگان را برای دیدن تو دزدیده ام .

من نمی خواهم به تو برسم .

من می خواهم روی همین زمین خدا ، پشت شمشادها زار بزنم .

می خواهم یک عالمه نگاه هل بدهم توی چشم ستاره ها .

می خواهم رستگاری قرون را به درون بکشم .

می خواهم قماربازی باشم که که هر چه داشته ام ، باخته ام .

کسی دیشب پشت پلک هایم راه رفته است .

بال یک فرشته توی خوابم جا مانده ....

غرور من شکسته است که امشب گریه می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

از کجا آغاز کنم

بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد

قصه عشق شیرینی که از دریا کهنسال تر است

حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان می آورد .

از کجا اغاز کنم

و او همانند باران تابستانی که زمین را به سطوحی درخشان مبدل می سازد به

دنیای من راه پیدا کرد و زندگیم را درخشان ساخت

او به دنیای خالی من مفهوم بخشید ،

او قلب مرا لبریز می کند ،

او دل مر ا با احساسی خواص ، لبریز می کند .

با آوای فرشتگان و با تخیلات نیالوده ، او روح مرا از عشقی والا و

بیکران سرشار می سازد ،

آنگونه که هر جا بروم هرگز تنها نخواهم بود .

با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد .

راستی

این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت ؟

آیا می توان عمر عشق را با مبنای روز و ساعت سنجید ؟

اکنون جوابی ندارم

او قلب مرا لبریز می کند

چرا دلم بدین سان روشن است

چرا ستارگان بدینسان روشن شده اند

و چرا آسمان بدینسان آبی است

از آن دم که دیده تو را شناخت

گل ها لبریز لبخندی شادمانند

لبخندی برای شادمانی ما

لبخندی اینگونه نوازشگر برای دنیای من و تو

می دانم چرا دنیا سرشار از شادمانی هاست

خوب می دانم و داستان همیشگی اش را می گوید

داستانی که از نخستین روز بر گوش ها نشسته

عشق

عشق

و عشق

این سرود من است و

این آواز عاشقانه برای توست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

می دونی  خیلی وقت بود که دلم گرفته بود می خواستم بهت بگم که من دیونه سادگی های  یه عشق پاکم .می خوام بگم که من هم می تونم بدونم که می شه یه رنگ بود می شه دوست داشت و می شه عاشق شد ، می شه یاد داشت که یکی بود و یکی هست که دوست داره ، دلش برات می تپه و با شنیدن صدات سرمست می شه ، با غصه هات گریه می کنه و با خنده هات می خنده و با و جود این که همیشه پیشت نیست ولی از خودت بهت نزدیک تره ، اینقدر بهت نزدیکه که بعضی وقتا نمی بینیش.مواظب باش بدون که نکنه یه وقتی این نزدیکی زیاد باعث بشه نبینیش و فراموشش کنی ، عاشق باش و یک رنگ .وقتی یه رنگ شدی و خواستی مردونه تا آخرش بری یه وقتی میرسه که یکی بهت می گه دیونه ای ، ولش کن بابا چرا خودت واسیرش کردی ولش کن مگه بغیر از اون کسه دیگه ای نیست .تو دلت می گی چرا هست ، زیاد هم هست . اولین پرده دوستی دریده شد  پرده ای که دیگه هیچ وقت دوخته نخواهد شد و تکه های پاره پاره شدش هیچ وقت به هم نخواهند رسید.بعد می گه ازش خسته نشدی ، تو دلت می گی چرا خسته شدم . دومین وصله تسلیم عشق نیز از هم گسست .بهت می گه برو یکی دیگه رو پیدا کن ، تو دلت می گی نمی تونم ، بهت می گه دیونه مگه عرضه نداری ، ناراحت می شی و می گی چرا خوبشم دارم و همین جوری یواش یواش اون می گه و تو تسلسم خواسته هایی اون می شی و یه وقتی می رسه که می بینی دیوارهای قصری که با عشق و دوستی و محبت ساختی داره جلوی چشمات خراب می شه ، یه صدایی از دور می شنوی که بهت می گه خیلی بی معرفتی که من و بازی دادی من و دنبال خودت هر جا که می خواستی کشیدی ، بهت می گه چطور دلت اومد من و بزاری و بری منی که بجز خوبی و عشق پاک کار بده دیگه ای نکردی ، دلت می لرزه ولی اینقدر دلت سنگ شده که نمی خوای جلوش کم بیاری زود میری سراغ اون ، بهش می گه چی بگم ، از چی بگم ، از کجا بگم و اون موقعه که هیچ صدایی نمی شنوی جز صدای تمسخر آمیزه یه عشق بر باد رفته که داره بهت می خنده چون عشقت و داره با خودش می بره .نمی دونی چی بگی داد می زنی ولی هیچ صدایی جز پژواک صدای خودت نمی شنوی که داره سرت داد می زنه .می شینی به همه چیز فکر میکنی دنبال یه راه برگشتی ، به عقب تر نگاه می کنی ولی دیگه هیچ پلی نیست که بخوای از روش رد بشی و به عشقت که اون وره فاصله هاست برسی .دوست داری بهش بگی اشتباه کحردم ، دیگه غرور برات مهم نیست ، دیگه به هیچ چیز بغیر از رسیدن به عشقت فکر نمی کنی ولی خیلی دیر شده ، بازیچه دست زمان شدی و یه قصه تلخ که برای همه تعریف می کنی و تو سری می خوری . می خوای کسی باهات هم دردی کنه ولی هیچ کش ، هیچ کس عشقت نمی شه واسه همین همیشه اندوهگین تر می شه و افسرده تر و ناراحت تر .می شینی شب ها فکر می کنی که چرا وسوسه شدی ، به نزدیک ترین دوستت فکر می کنی که می تونست راهنماییت کنی ،چرا این کار ونکرد .چرا اونم بعدش رفت مگه بهترین دوستم نبود .روزها و شب ها با این فکرها و ناراحتی ها سپری می شه تا وقتی که دیگه داری دیونه می شی . هی دنبال چیزی می گردی ولی نمی دونی که اون چیه ، کجاست و به چه دردت می خوره ، گاهی یه چیزایی پیدا می کنه ولی بعد یه مدت کوتاه می بینی اشتباه کردی ، نه اون نیست .سال ها می گذره و تو هی بد و بدتر می شی ، تا این که یه روز گرمایه دستی و رو شونت حس می کنی ، به خودا می گی خوابه ، ولی گرما بیشتر و بیشتر می شه ، سنگینی یه نگاه آشنا رو رو صورتت حس می کنی ، نا خود آگاه ابر ها کنار می رن و در سو سویه باد بهاری عشق گمشده خودت و می بینی که داره بهت نگاه می کنه و می خنده و داره با دست صدات می کنه ، می گی چه خواب قشنگی ، گریه می کنی و می افتی رو زمین به این امید که خوابت تموم نشه به خدا التماس می کنی . دستی اشکات و پاک می کنه و بهت با یه صدایی که از دورها می شناختی بهت می گه پاشو دیگه همه چیز تموم شده ، من برگشتم ، نگام کن خودمم . سر تو بالا می یاری اشکای روی گونه هات و پاک می کنی و خوب نگاش می کنی ، می بیبنی همون چشایی که یه موقعی به در خیره می شد تا توبرگردی ، حالا همون چشما به تو خیره شده تا تو بلند شی، اینقدر بدنت سست و پاهات لرزونه که می ترسی دوباره زمین بخوری تا چشمات و باز کنی اون رفته باشه ، بهت می گه پاشو ؛تو می تونی ، دستت و می گیره و بلندت می کنه . حالا همه رویاها و خاطره ها ، حقیقت شده ؛ اون جلوته و با آغوشی گرم منتظر در آغوش کشیدنه توئه . بغلش می کنی و شروع می کنی به گریه کردن و داد می زنی که کجا بودی ، کجا بودی ، کجا بودی ، می گی دیگه نمی زارم از پیشم بری ، دیگه نمی زارم ترکم کنی  ، باید قول بدی که همیشه پیشم می مونی . آروم کنار گوشت می گه باشه برای همیشه پیشت می مونم چون من ماله توام ، ما ماله همیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط توحید  | 


به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت.


who calls you back when you hang up on him
کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني.


who will stay awake just to watch you sleep
 
کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند.


wait for the guy who kisses your forehead
در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسدحمايتگر تو باشد.


who wants to show you off to world when you are in your sweats
 
کسي که مايل باشد  حتي  در زماني که درساده ترين لباس  هستي تورا به دنيا نشان دهد.


who holds your hand in front of his friends
کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد.


wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you
در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست
 
وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد.


wait for the one who turns to his friends and says that's her
در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش  بگويد اون خودشه[همان کسي  که مي خواستم[

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم

ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم

به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...

از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و

به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...

حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غریب مرداب ،

حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته ،

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است ،

پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...

تو خواستی که من با تو باشم !

اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟

لحظه ای ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمی دانم نگاه بی پروای او چه در خود دارد که محبتت را دریغ کردی ؟

که تو هم قلبم را زخم زدی ؟؟

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ،

تو نمی فهمی اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صدای اوست ...

قلبم به پای تو نشست ،

اما نمی دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟

قلب بی گناهم چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!!

این جهان برای تو پر است از او

و برای من خالی از تو ...

تنها مانده به تو بگویم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاری بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگیم خندیدی ... !

به من و حسی پاک که پر از یاد تو شد ؟!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

دیشب تو فکرت بودم .عکست جلوی چشام بود و حرفات تو سرم غوغا می کرد ، خواستم که صدات و بشنوم ولی یکی گفت نه این کارو نکن ، چرا خودت و کوچیک می کنی ، اون که به یادت نیست پس تو چرا خودت و ...

بی خیال بابا کاریش نداشته باش ولش ، یکی بود که بهم گفت تو دنیا اون چیزی رو که دوست داری به حال خودش رهاش کن ، اگه مال تو باشد بر می گردد وگرنه بدون که از اول هم مال تو نبود ، حالا من تو رو به دست خدا سپردم ، اگه مال من باشی بر می گرددی وگرنه باید این و به خودم بگم که از اول هم مال من نبودی . ولی بدون یکی بودم که مثل هیچ کس نبودم ، مثل باد بهاری روی شونه هات وزیدم و الان دارم مثل یه باد سرد پاییزی از رو شونه هات خونم و بر می دارم ومی رم .

ای نازنینم   ،

 ای نازنین شور آفرینم   ،

 تا تو نیایی تاریک و سردم   ،

 پیوسته پاییز پیوسته سردم

 تویی که عطرت   ،

 تو لحضه هامه    ،

 همیشه حرفت توی صدامه   ،

 تویی که شعر ترانه هامی

 چراغ راه شبانه هامی   ،

  نازنین نازنین   ،

 تو شکوهه بودنی   ،

توی لحظه های من

   تپش سرودنی  ،

توی لحظه های من   ،

 نازنین همیشه تو   ،

 توی عاشقانه ها ،

 مثل شاهزاده میای  ،

 میون ترانه هام میون ترانه هام   ،

تو برای همیشه از خاطرم پر کشیدی  ، رفتی و حتی دیگه پشت سرت رو هم ندیدی ،

میدونم  پا نمی زاری دیگه توی لحظه هام  ، اما حرفت همیشه مونده توی ترانه هام   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

 

 باز یه شبی میاد تو هم ، سراغم و می گیری باز

 

خوب می دونم من که میری ،تو هم میری مثل یه راه

 

من می دونم تو هم یه روز ، دلت برام تنگ میشه باز

 

بازم دلت تنها میشه ، تو اون همه سوز و گداز

 

عطر صدات پیچیده باز ، توی اتاق خونه

 

عکس تورو می بینم و باز می شم دیونه

 

با هر نفس داد می زنم ، شاید بیای کنارم

 

دیونه یه نگاتم و راه فرار ندارم

 

تو ای عشق قدیمی ، هم نفس صمیمی

 

تو ای آرزوی قلبم ، آره فقط همینی

 

منم یه شب می خندم و اشک تو رو در میارم

 

تو خوابتم نمی بینی ، که من برات گل می یارم

 

منم می رم به این و اون پشت سرت حرف می زنم

 

هر چی که دست تکون بدی ، دست تو رو پس می زنم

 

عطر صدات پیچیده باز ، توی اتاق خونه

 

عکس تورو می بینم و باز می شم دیونه

 

با هر نفس داد می زنم ، شاید بیای کنارم

 

دیونه یه نگاتم و راه فرار ندارم

 

تو ای عشق قدیمی ، هم نفس صمیمی

 

تو ای آرزوی قلبم ، آره فقط همینی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

َشب مهتاب و چشمام ، بازم از یاد تو خیسه

دیگه عادت شده با بغض ، واسه تو می نویسه

کاش می فهمیدی که قلبم ، خونه آرزوهام بود

یه نفس تنها نبودی ، همیشه دلم باهات بود

آسمون و ماه نقره ش ، با یه عالمه ستاره

شاهدن که این بریدن ، دیگه برگشتی نداره

رفتی بی اون که بدونی ، دل من ماله خودت بود

حال بغضای شبونم، به خدا مال خودت بود

سهم چشمای تو بودم ، توی دنیا هر چی داشتم

واسه خاطر نازت ، جونم و گرو گذاشتم

یه دروغ ساده اما ، قصه ما رو به هم زد

سرنوشتمون و آخر با جدا شدن رقم زد

تو پشیمون شدی و من ، حالا صندوقچه دردم

سخته اما باورش کن ، من دیگه بر نمی گردم

اما یادت باشه حرفات ، مثل گوله های برفن

خیلی ها قربونی یای ، بی گناه دوتا حرفن

ساده نباش ، ساده نباش

وقتی همه رنگ می بازن ، یاد بگیرن اون آدما

که ما که عشق م می سازیم

باید که تو یاد بگیری

مثل همه آدما شی

خوب بتونی دروغ بگی

عشق و تو نطفه بکشی

این آدما که میبینی

ترانه زخمی می کنن

بی قانونی قانونشونه

دروغ می گن به تو به من

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

به نظاره آسمان رفته بودم ؛

گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،

مرغان الماس پر

ستارگان زيبا و خاموش ،

تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته

به بازی افسون کاری شنا می کنند .

آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش

که تنها لبخند نوازشی است

که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،

از راه رسيد و گل های الماس شکفتند

و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،

دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،

آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .

و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که

گويي يک راست به ابديت می پيوندد !

دکتر علی شريعتی

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

خیلی خوب می شد اگه یادمون بود که یه کسی هست که دوسش داریم یه کسی هست که میشه باهاش راحت باشیم ، یه کسی هست که عاشقمونه و یکی هست که گرمای دستش مرحم دل سرد و تاریکمونه،یکی هست که میشه سر رو شونه هاش گذاشت و های های گریه کرد یکی هست که با نگاهش دلمون و می لرزونه و بهمون می خنده

باشه بهم دروغ بگو ، بهم پشت کن دوستم نداشته باش ولی بدون که تو کوچه های غربت یک عشق یه غریبه اومد و به آرزوهای فانی یک دوست فکر کرد و گریست و داره میره ولی اگه خواستی بیا دستش و بگیر و بهش بگو که هنوز دیر نشده و میشه یاد داشت که میشه باز بلند شد و در غروب تنهایی یه دل غمگین به یاد طلوع زیبای عشق اندیشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

دل تنگ
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دلتنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

میدونی خیلی سخته که بعد از مدت ها کسی رو 

 

دوست داشته باشی  غرورتو بشکنی و برای اولین بار

 

 به یکی بگی دوست دارم .یه مدت بگذره بیشتر دوسش

 

 داشته باشی و بالاخره بفهمی که همه آرزوها و

 

 رویاهات باد بود یه نسیم خنک و ملایم بود که بعد از

 

مدتی تبدیل به باد سرد زمستونی شد .باشه می خوام

 

 بهش بگم که اگه من دوست داشتم واقعی بود چون

 

اون قدر تنهام که تو تنهایی گم شدم ولی تو من و از

 

تنهایی نجات دادی و من و خندوندی ولی الان چی الان

 

 باز می خوام برم تو تنهاییم گم بشم .تو خلوت خودم

 

آروم بگیرم و به انتظار رسیدن اون بمونم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

تو مي آيي!
 
دلم تنگ است
و مثل قطره اشكي
پر از حزن است و بي رنگ است
                   چه غمگينم...
...و اما قطره اشكم
مثال قطره اي شبنم
به هنگام سحرگاهان
ميان ناله هاي من
به روي گونه ام جاري ست
      جاي تو خالي ست...
 
...و اما جام اندامم
شبيه شمع سوزنده
مداوم در تب و سوز است
    چه جانسوزست...
تو مي آيي
تو مي آيي و من را از تب و حزن جدايي مي كني آزاد
به مانند زميني بعد يك باران
چه خوش من مي شوم آباد
تو مي آيي و دستم با دو دست مهربانت خوب مي گيري
                                                               و من آرام...
                                                                         
                                                                  باز مي گريم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

 

 

 

 

 

براش بنويس دوستت دارم

 
اخه ميدوني
ادما گاهي اوقات خيلي زود حرفهاشونو از ياد مي برن
ولي يه نوشته به اين سادگي ها پاك شدني نيست.

گرچه پاره كردن يك كاغذ از شكستن يك قلب هم ساده تر
ولي تو بنويس....
تو..
بنويس
دوستت دارم

رفتي امانگفتي من اينجاتنها مي مونم
رفتي امانگفتي ستاره ها بي فروغ مي شن
رفتي اما نگفتي بي تواين دل چه كنه باتنهايي
اي ياربه كدامين كارنكرده مراتنها گذاشتي ورفتي...

 

اگه قرار باشه دنیا ظرف۲۴ساعت اینده به پایان برسه

تمام خطوط تلفن

                    تالار های گفتگو

                                      و پست های الکترونیکی اشغال میشه

و همه شاهد پیامهایی از این قبیل خواهیم بود

از اینکه تو را ازردم سخت پشیمانم

                                           مرا ببخش

تورا عاشقانه می پرستم

                                          مواظب خودت باش

وگاهی اوقات در خلال پیام ها جمله ای بس تکان دهنده به چشم میخورد

    همواره به تو عشق می ورزیدم

                                           ولی ان را با تو در میان نگذاشتم

امروز که گوی عشق ومحبت در زمین تو قرار دارد ان را تقدیم کسانی کن که

دوستان راستین تو هستند

                                     شاید دیگر فردایی نباشد

برايت مي نويسم

از ته مانده غرورم

ودل تهي

و چشمهاي منتظر

و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد

از همه وهمه

كه

نشان نبودنت را ميدهد

اما

تمام نامه ها را

به

آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

دوست داشته باش

به مثابه اميد به باران

به نگاه درختی در پی برگهای خزانی اش

که رفتنش را باور دارد به اميد روز پر شکوه بازگشت

به نيازمندی علفهای جنگلی به شبنم پر مهر بهاری

که از نهانخانه ی افلاک پر رمز و رازش فرو افتد

به ترنم آغاز وسوسه ی لبخند

در اوج دنيای پر تلاطم احساس

که می نشاند دلم را بر سر سفره ی پر عطوفت دنيای بادبادکهای فصل پائيزي...

 

دوستی داشته باش

به استواری فريادهای شب خيز تندر بر سر عالم خاموش تاريکی

به لطافت شکوفه ی معطر بهاری

که دلش برای آغاز می تپد و فرياد می زند

به ژرفی سکوت پر رمز و راز دريايی در پس تلاطم معنادارش

به عطوفت تبسم پراحساس مادرانه

در شوق تقلای کودکی ام در راه قدم برداشتن

به سرسبزی سرود عاشقانه احساس

بر پيکره ی وجود در اوان تحول آفرينش...

 

دوستم داشته باش

به پاکی اشک شوق دیدار دوباره

به زلالی احساس با هم بودن

که شادی های رنگ بودنم را با تو قسمت می کند

به سرمستی نوای عاشقی

که حجاب ظلمت درونی را از دیده ی تنهایی ام برمی کشد

به یگانگی وجودی نازنین در فضای پر احساس الوهیت

به صلابت نگاه سبز مترنم از شادی دوباره

که شوق ماندن را در درونم زنده می کند...

 

دوستت دارم

به فراخهای افقهای پیموده در زیر پاهای آزرده ام

در مسیر گامهای ناپیموده ی وصال

به دل نشینی آوای طنین انداز عشق بر آینه رکودم

به سبک بالی خیالی معطر در آسمان عواطف بی کرانم

به شکوه فرجام شیرین فرزانگی در تضاد خواستهای کودکی

که پاکی اش حسرت توبه را در جانم زنده می کند

به سادگی یک کلام:

دوستت دارم...!

 

 

                

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

 عاشق بودیم  عاشق هستیم  عاشق خواهیم ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

میدونی قشنگی راه رفتن زیر بارون چیه؟

                            اینه که هیچ کس اشکاتو نمی بینه

واسه همین همیشه بهت می گفتم که هیشکی اشکام و ندیده

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

يادمه مي گفت:اگه روزي,روزگاري كسي ياكسوني دلت رو شكستن,ياورقهاي دفتردلت روپاره پاره كردن يابايه نگاه چشمات رو آتيش زدن,نكنه يه وقت دلت بگيره,اگه قرار باشه باحرفاونگاهاشون دل كوچيك و مهربونت رو به دردبيارن تو نبايدبه حرفشون گوش بدي,يا نگاه به نگاهشون بدي.اگه اينجوري بشه اگه اشك توچشمات حلقه بزنه دنيارو سيل مي بره.اگه يك موقع دلت گرفت مثل دل ياكريماي امام رضانكنه اشك رو گونه هات ليزبخوره,اخه ممكنه يك غريبه ببينه.اگه خواستي گريه كني,اگه دنبال يه شونه مي گشتي كه سرت رو روش بذاري وهاي هاي گريه كني,اون از همه امن تره ومهربون تره.آره خدا رومي گم,اخه اونه كه محرم اسرارته,اونه كه به دردلهات گوش مي ده,آخرسرهم,دلت رو آروم مي كنه فقط اونه كه مي دونه ياكريما دورمرقد امام رضا چي مي خوان؟يا كه مي دونه يكي مثل تو ازاين دنيا چي مي خواد؟ بله تاوقتي كه خدابا ما هست نبايد غم و قصه خورد.

اخرين كلام رو هم بهت مي گم:زندگي مثل باد مي گذره و چون مي گذره غمي نيست ازما كه گذشت باشه براي تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط توحید  | 

(( برای فرار از غم غروب هنگام

    برای غلاج بغض عصر اندام

   خورشید را گرفتم , در قفسی گذاشتم

    در اتاقم

   تا همیشه روز باشه

   بی غرور و بی دلگیر

   نگاه خورشید را غم گرفت

  صورتش خون مرده شد چون غروب

   و من باورم شد, غم من, بغض من و همه دلتنگیهای من همه از اسارت است, نه از غروب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط توحید  | 

  باید می دانستم

  که یک چشم نور

  هم مرا به خورشید نمی رساند

  باید می دانستم

  که طلوع خورشید

  نه از جایی است که هر غروب می رود

  آری باید می دانستم

  باید می دانستن

  که خورشید هم به اندازه سرخی گونه های

  دخترکان جنوب

  شرورو است

  باید می دانستن

  که خورشید تنها همراه

  یک پگاه تا غروب است

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط توحید  |